تبليغاتX
دختر پارسي

دختر پارسي

 

از تنگنای محبس تاریکی

 
از منجلاب تیره این دنیا


بانگ پر از نیاز مرا بشنو

 
آه ای خدا ی قادر بی همتا

 
یکدم ز گرد پیکر من بشکاف

 
بشکاف این حجاب سیاهی را


شاید درون سینه من بینی


این مایه گناه و تباهی را


دل نیست این دلی که به من دادی


در خون تپیده آه رهایش کن


یا خالی از هوی و هوس دارش


یا پایبند مهر و وفایش کن


تنها تو آگهی و تو می دانی


اسرار آن خطای نخستین را


تنها تو قادری که ببخشایی


بر روح من صفای نخستین را


آه ای خدا چگونه ترا گویم


کز جسم خویش خسته و بیزارم


هر شب بر آستان جلال تو


گویی امید جسم دگر دارم


 از دیدگان روشن من بستان


شوق به سوی غیر دویدن را


لطفی کن ای خدا و بیاموزش

 
از برق چشم غیر رمیدن را


عشقی به من بده که مرا سازد


همچون فرشتگان بهشت تو


یاری به من بده که در او بینم


یک گوشه از صفای سرشت تو


یک شب ز لوح خاطر من بزدای

 
تصویر عشق و نقش فریبش را


خواهم به انتقام جفاکاری


در عشقش تازه فتح رقیبش را


آه ای خدا که دست توانایت


بنیان نهاده عالم هستی را


بنمای روی و از دل من بستان


شوق گناه و نقش پرستی را


راضی مشو که بنده ناچیزی


عاصی شود بغیر تو روی آرد


راضی مشو که سیل سرشکش را


در پای جام باده فرو بارد


از تنگنای محبس تاریکی


از منجلاب تیره این دنیا


بانگ پر از نیاز مرابشنو


آه ای خدای قادر بی همتا
 

فروغ فرخزاد
  

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 18:34 توسط ياسمن| |
 

I been walking around
Inside a haze
Between the lines of reason
Hiding from the ghost
Of yesterday
Feels like I'm barely breathing

I wanna feel the rain again
I wanna feel the water on my skin
And let it all just wash away
In a downpour
I wanna feel the rain
Na na na na
Feel the rain
Na na na na

I've been losin days
The shades pulled down
I still can't face the sun

But I-I'm goin crazy
I can't stay here
I've gone completely numb
I just wanna need someone

Oh no
I thought you were the only one girl
But now I think I was wrong
Cause life goes on
Na na na na na...

I've been walking around inside a haze

Oh I...

In a downpour feel the rain
Feel the rain
I wanna feel the rain

 back street boys

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 11:10 توسط ياسمن| |
 

کسی باور نخواهد کرد
 اما من به چشم خویش می بینم
 که مردی پیش چشم خلق بی فریاد می میرد
 نه بیمار است
 نه بردار است
نه درقلبش فروتابیده شمشیری
نه تا پر در میان سینه اش تیری
کسی را نیست بر این مرگ بی فریاد تدبیری
لبش خندان و دستش گرم
 نگاهش شاد
تو پنداری که دارد خاطری از هر چه غم آزاد
اما من به چشم خویش می بینم
به آن تندی که آتش می دواند شعله در نیزار
به آن تلخی که می سوزد تن ایینه در زنگار
 دارد از درون خویش می پوسد
 بسان قلعه ای فرسوده کز طاق و رواقش خشت می بارد
فرو می ریزد از هم
 در سکوت مرگ بی فریاد
چنین مرگی که دارد یاد ؟
 کسی ایا نشان از آن تواند داد ؟
نمی دانم
 که این پیچیده با سرسام این آوار
 چه می بیند درین جانهای تنگ و تار
 چه میبیند درین دلهای ناهموار
 چه میبیند درین شبهای وحشت بار
 نمی دانم
 ببینیدش
لبش خندان و دستش گرم
نگاهش شاد
 نمی بیند کسی اما ملالش را
چو شمع تندسوز اشک تا گردن زوالش را
فرو پژمردن باغ دلاویز خیالش را
صدای خشک سر بر خاک سودن های بالش را
 کسی باور نخواهد کرد

فریدون مشیری

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 13:39 توسط ياسمن| |
 

الو...الو...سلام كسي نيست؟

مگه اون جا خونه ي خدا نيست؟

 پس چرا كسي جواب نميده؟ 

يهو يه صداي مهربون!!! مثه اينكه صداي يك فرشته ست!!!

- بله با كي كار داري كوچولو؟

- خدا هست؟ باهاش قرار داشتم! قول داده امشب جوابمو بده

- بگو من مي شنوم 

كودك متعجب پرسيد: مگه تو خدايي؟ من با خدا كار دارم

- هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم.

با صداي بغض آلودش آهسته گفت:

 يعني خدا منو دوست نداره 

فرشته ساكت بود بعد از مكث نه چندان طولاني :

نه خدا خيلي دوست داره مگه

كسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشكي كه در چشمانش حلقه زده بود

 با فشار بغض شكست و بر گونه اش غلطيد   

با همان بغض گفت: اصلا اگر نگي خدا باهام

حرف بزنه گريه ميكنما!!

بعد از چند لحظه هياهوي سكوت: بگو زيبا ...

بگو هر انچه را كه بر دل كوچكت

سنگيني ميكند ...بگو...

ديگر بغض امانش را بريده بود بلند كرد و گفت:

خدا جون...خداي مهربون...خداي

قشنگم ميخواستم بهت بگم

تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا.

چرا؟اين مخالف تقديره.چرا دوست نداري بزرگ شي؟

آخه خدا من تو رو خيلي دوست دارم

 قد مامانم ده تا دوست دارم اگر بزرگ شم نكنه

يادم بره يه روزي بهت زنگ زدم؟ نكنه يادم بره

 هر شب باهات قرار داشتم مثه بقيه

كه بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن مثه

 بقيه كه بزرگن و فكر مبكنن من الكي

 ميگم با تو دوستم مگه ما با هم دوست نيستيم؟

 پس چرا كسي حرفمو باور نمي كنه؟

سخته؟!مگه اين طوريه خدا؟چرا بزرگا

حرفاشون سخته؟نميشه باهات حرف زد 

خدا پس از تمام شدن گريه هاي كودك گفت:

آدم محبوب ترين مخلوق من چه زود

 خاطراتش را به ازاي بزرگ شدن فراموش ميكند

 كاش همه مثه تو به جاي خواسته

هاي عجيب من را از خودم طلب ميكردند

 تا تمام دنيا در دستشان جاي ميگرفت كاش

 همه مثه تو مرا براي خودم ميخواستند

 و نه براي خودخواهيشان دنيا براي تو كوچك است.

بيا تا براي هميشه كوچك بماني و هرگز بزرگ نشوي.كودك كنار

گوشي در حالي كه لبخند بر لب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.

رزا جونم خیلی عاشقتم

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 18:36 توسط ياسمن| |
 

 این جمله رو شما کامل کنید

خوشبختی یعنی...

(لطفا واسه این مطلبم نظر خصوصی نذاریدمرسی)

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 19:34 توسط ياسمن| |

Imagine there's no heaven,

تصور کن بهشتی  وجود نداشت

It's easy if you try,
اگه سعی کنی کار آسونیه


No hell below us,
جهنمی زیرمون نباشه

Above us only sky,
بالای سرمون فقط اسمون باشه

Imagine all the people
تصورکن همه ی مردم

living for today...
برای امروز زندگی کنن

Imagine there's no countries,

تصور کن کشوری وجود نداشته  باشه

It isnt hard to do,
کار سختی نیست

Nothing to kill or die for,

چیزی برای کشتن یا مردن وجود ندارد

No religion too,
همینطور هیچ دینی,

Imagine all the people
تصور کن همه ی مردم


living life in peace...
در صلح زندگی کنن

You may say Im a dreamer,

ممکن که بگی من یک خیال پردازم

but Im not the only one,
اما من تنها نیستم

I hope some day you'll join us,
من امیدوارم  تو هم روزی به ما بپیوندی

And the world will live as one.
و جهان متحد زندگی کند

Imagine all the people sharing all the world
تصور کن همه ی مردم تمام جهان با هم تقصیم کنند


You may say Im a dreamer,

ممکن که بگی من یک خیال پردازم

but Im not the only one,
اما من تنها نیستم

I hope some day you'll join us,
من امیدوارم  تو هم روزی به ما بپیوندی


And the world will live as one.
و جهان متحد زندگی کند


Imagine no possessions

تصورکن مقام و ثروت نباشه

I wonder if you can,
تعجب می کنم اگه بتونی

No need for greed or hunger,
دیگه احتیاجی به حرس و طمع  نیست

A brotherhood of man,
برادری  انسانها

Imagine all the people
تصور کن تمام مردم

Sharing all the world..
جهانو تقسیم  کنند

Imagine all the people sharing all the world
تصور کن همه ی مردم تمام جهان با هم تقسیم کنند

You may say Im a dreamer,

ممکن که بگی من خیال  یک خیال پردازم

but Im not the only one,
اما من تنها نیستم

I hope some day you'll join us,
من امیدوارم  تو هم روزی به ما بپیوندی


And the world will live as one.
و جهان متحد زندگی کند

این ترانه از john lenon خواننده گروه بیتلز است که در سال 1988 منتشر شد و گروه A Perfect Circle  آن را دوباره اجرا کرده.

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 0:12 توسط ياسمن| |
 

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
 شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
 تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره  می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
 به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود

فروغ

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 11:51 توسط ياسمن| |
 

صدای كن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

كه در انتهای صمیمیت حزن می روید.

***

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراك یك كوچه تنها ترم.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی كرد.

و خاصیت عشق این است.

كسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار قسمت كنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین، عقربكهای فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می كنند

بیا آب شو مثل یك واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب كن در كف دست من جرم نورانی عشق را.

***

مرا گرم كن

( و یك بار هم در بیابان كاشان هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

و سردم شد، آن وقت در پشت یك سنگ،

اجاق شقایق مرا گرم كرد. )

***

در این كوچه هایی كه تاریك هستند

من از حاصل ضرب تردید و كبریت می ترسم.

من از سطح سیمانی قرن می ترسم.

بیا تا نترسیم از شهرهایی كه خاك سیاشان چراگاه

جرثقیل است.

مرا باز كن مثل یك در به روی هبوط گلابی دراین عصر

معراج پولاد.

مرا خواب كن زیر یك شاخه دور از شب اصطحكاك

فلزات.

اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا.

و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو، بیدار

خواهم شد.

و آن وقت

حكایت كن از بمب هایی كه من خواب بودم، و افتاد.

حكایت كن از گونه هایی كه من خواب بودم، و تر شد.

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.

در آن گیر و داری كه چرخ زره پوش از روی رؤیای

كودك گذر داشت

قناری نخ آواز خود را به پای چه احساس

آسایشی بست.

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.

چه ادراكی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش « استوا » گرم،

ترا در سر آغاز یك باغ خواهم نشانید.

سهراب سپهری

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 12:50 توسط ياسمن| |
 

تنها و روی ساحل
 مردی به راه می گذرد
نزدیک پای او
 دریا همه صدا
 شب ‚ گیج درتلاطم امواج
 باد هراس پیکر
رو میکند به ساحل و درچشم های مرد
نقش خطر را پر رنگ میکند
 انگار
 هی می زند که : مرد! کجا میروی کجا ؟
 و مرد می رود به ره خویش
 و باد سرگردان
هی می زند دوباره : کجا می روی؟
و مرد می رود و باد همچنان
امواج ‚ بی امان
 از راه می رسند
لبریز از غرور تهاجم
موجی پر از نهیب
ره می کشد به ساحل و می بلعد
یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب
 دریا همه صدا
شب گیج در تلاطم امواج
باد هراس پیکر
 رو میکند به ساحل و .....

سهراب

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 14:44 توسط ياسمن| |
 

پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی ... ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشکید
شعر ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب درد آلود
جان من بیدار شد بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه میگشتم به دنبالش
وای بر من نقش خوابی بود
ای خدا ... بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟
دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب  من !
ای دریغا در جنوب ! افسرد
بعد از او دیگر چی می جویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم ؟
اشک سردی تا بیافشانم
گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد

فروغ

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 12:59 توسط ياسمن| |

 

 شاید یادش رفته که خودش خواسته من به این دنیا بیام

 شاید یادش رفته که منم یکی مثل بقیه ی بنده هاشم

 شاید یادش رفته که خیلی دوسش دارم

شاید یادش رفته که بهش احتیاج دارم

 شاید یادش رفته که یه نیم نگاهی این طرف بکنه

 شاید دیگه دوسم نداره

 شاید دلشو زدم

شاید می خواد امتحانم کنه

شاید یادش رفته که من از امتحان دادن میترسم

شاید سرش شلوغه

شاید دلش نمی خواد صدامو بشنوه

شاید یه روزی بهم نگاه کنه

شاید ...

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 22:48 توسط ياسمن| |
 

جهان بر مبنای عشق است

همه چیز بر مبنای عشق است

عشق خدا به آدم

عشق ابلیس به خدا

عشق آدم به حوا

و ...

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 18:34 توسط ياسمن| |
 


شب سردی است,و من افسرده.
راه دوری است,و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.


می کنم,تنها,از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها.


فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.


نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر,سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ بر آرم از دل:
وای,این شب چقدر تاریک است!


خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟


مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل
غم من,لیک,غمی غمناک است.

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 18:52 توسط ياسمن| |
 

خداوند بینهایت است و لامکان و بیزمان

اما بقدر فهم تو کوچک میشود

و بقدر نیاز تو فرود میاید

و بقدر ارزوی تو گسترده میشود

و بقدر ایمان تو کارگشا میشود

 به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می‌شود...
 
پدر می‌شود یتیمان را و مادر
 
برادر می‌شود محتاجان برادری را
 
 همسر می‌شود بی‌همسرماندگان را
 
 طفل می‌شود عقیمان را
 
امید می‌شود ناامیدان را
 
 راه می‌شود گمگشتگان را
 
نور می‌شود در تاریکی ماندگان را
 
 شمشیر می‌شود رزمندگان را
 
 عصا می‌شود پیران را
 
 عشق می‌شود محتاجان به عشق را
 
...
 
خداوند همه چیز می‌شود همه کس را... 
 
 به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح،

 به شرط پرهیز از معامله با ابلیس 
 
بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا 
 
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
 
و زبان‌هایتان را از هر گفتار ناپاک
 
و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار... 
 
و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها،ناراستی‌ها، نامردمی‌ها!
 
چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه
 
بر سفره شما با کاسه‌ای خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند
 
 در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند 
 
و در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند... 
 
مگر از زندگی چه می‌خواهید که در خدایی خدا یافت نمی‌شود ...؟

ملاصدرا


نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 22:33 توسط ياسمن| |
 

يک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هيچ گاه به خاطر دروغ هايم مرا تنبيه نکرد ...

 می توانست، اما رسوايم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد هر آن

 چه گفتم را باور کرد و هر بهانه ای آوردم را پذيرفت هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه

خواندمش حاضر شد

 حاضر شد

به راستی که خدا چقدر عاشقه

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 20:32 توسط ياسمن| |
 

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد :

در بهاري روشن از امواج نور

در زمستاني غبارآلود و دور

يا خزاني خالي از فرياد و شور

 

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد:

روزي از اين تلخ و شيرين روزها

روز پوچي همچو روزان دگر

سايه ي زامروزها، ديروزها

 

ديدگانم همچو دالانهاي تار

گونه هايم همچو مرمرهاي سرد

ناگهان خوابي مرا خواهد ربود

من تهي خواهم شد از فرياد درد

 

مي خزند آرام روي دفترم

دستهايم فارغ از افسون شعر

ياد مي آرم که در دستان من

روزگاري شعله مي زد خون شعر

 

خاک مي خواند مرا هر دم به خويش

مي رسند از ره که در خاکم نهند

آه شايد عاشقانم نيمه شب

گل بروي گور غمناکم نهند

 

بعد من ناگه به يکسو مي روند

پرده هاي تيرهء دنياي من

چشمهاي ناشناسي مي خزند

روي کاغذها و دفترهاي من

 

در اتاق کوچکم پا مي نهد

بعد من، با ياد من بيگانه اي

در بر آئينه مي ماند بجاي

تارموئي، نقش دستي، شانه اي

 

مي رهم از خويش و مي مانم ز خويش

هر چه بر جا مانده ويران مي شود

روح من چون بادبان قايقي

در افقها دور و پيدا مي شود

 

مي شتابند از پي هم بي شکيب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه اي

خيره مي ماند بچشم راهها

 

ليک ديگر پيکر سرد مرا

مي فشارد خاک دامنگير خاک!

بي تو، دور از ضربه هاي قلب تو

قلب من مي پوسد آنجا زير خاک

 

بعدها نام مرا باران و باد

نرم مي شويند از رخسار سنگ

گور من گمنام مي ماند به راه

فارغ از افسانه هاي نام و ننگ

فروغ

نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 19:52 توسط ياسمن| |

 
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره ی این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه ای خدا ی قادر بی همتا

 

یکدم ز گرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجاب سیاهی را
شاید درون سینه ی من بینی
این مایه گناه و تباهی را

 

دل نیست این دلی که به من دادی
در خون تپیده ، آه ، رهایش کن
یا خالی از هوی و هوس دارش
یا پای بند مهر و وفایش کن

 

تنها تو آگهی و تو می دانی
اسرار آن خطای نخستین را
تنها تو قادری که ببخشایی
بر روح من ، صفای نخستین را

 

آه ، ای خدا چگونه ترا گویم
کز جسم خویش خسته و بیزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گویی امید جسم دگر دارم

 

از دیدگان روشن من بستان
شوق به سوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا و بیاموزش
از برق چشم غیر رمیدن را

 

عشقی به من بده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
یاری به من بده که در او بینم
یک گوشه از صفای سرشت تو

 

یک شب ز لوح خاطر من بزدای
تصویر عشق و نقش فریبش را
خواهم به انتقام جفاکاری
در عشقش تازه فتح رقیبش را
 

 

آه ای خدا که دست توانایت
بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستی را

 

راضی مشو که بنده ی ناچیزی
عاصی شود بغیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل سرشکش را
در پای جام باده فرو بارد

 

از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره ی این دنیا
بانگ پر از نیاز مرابشنو
آه ای خدای قادر بی همتا

فروغ

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 19:45 توسط ياسمن| |
 

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود
 و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.دانه دلش می خواست به چشم
 بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی
چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها
 می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: ? من هستم ، من این
 جا هستم. تماشایم کنید.?اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد
خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان
 به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.
دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود .
 یک روز رو به خدا کرد و گفت: ? نه، این رسمش نیست. من به چشم
هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.?
 خدا گفت: ? اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی.
حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی
 است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی
که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها
 پنهان کن تا دیده شوی.?دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را
 خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا
 به حرف های خدا بیشتر فکر کند.سالهای بعد دانه ی کوچک،
سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛
سپیداری که به چشم همه می آمد.
نویسنده: عرفان نظرآهاری
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 22:59 توسط ياسمن| |
 

روز اول پيش خود گفتم ديگرش هرگز نخواهم ديد

روز دوم باز مي گفتم ليك با انده و با ترديد

روز سوم هم گذشت اما بر سر پيمان خود بودم

ظلمت زندان مرا مي كشت باز زندان بان خود بودم

آن من ديوانه عاصي در درونم هاي و هوي مي كرد

مشت بر ديوارها مي كوفت روزني را جست و جو ميكرد

در درونم راه مي پيمود همچو روحي در شبستاني

بر درونم سايه مي افكند همچو ابري بر بياباني

مي شنيدم نيمه شب در خواب هاي هاي گريه هايش را

در صدايم گوش مي كردم درد سيال صدايش را

شرمگين مي خواندمش بر خويش از چه رو بيهوده گرياني؟

در ميان گريه مي ناليد دوستش دارم نمي داني؟

بانگ او ان بانگ لرزان بود كز جهاني دور بر مي خواست

ليك در من تا كه مي پيچد مرده اي از گور بر مي خواست

مرده اي كز پيكرش ميريخت عطر شورانگيز شبو ها

قلب من در سينه مي لرزيد مپل قلب بچه آهو ها

در سياهي پيش مي امد جسمش از ذرات ظلمت بود

چون به من نزديكتر ميشد ورطه تاريك لذت بود

مي نشستم خسته در بستر خيره در چشمان روياها

زورق انديشه ام آرام مي گذشت از مرز دنياها

باز تصويري غبارآلود زان شب كوچك شب ميعاد

زان اتاق ساكت سرشار از سعادت هاي بي بنياد

در سياهي دستهاي من مي شكفت از حس دستانش

شكل سرگرداني من بود بوي غم ميداد چشمانش

ريشه هامان در سياهي ها قلب هامان ميوه هاي نور

يكديگر را سير ميكرديم با بهار باغهاي دور

مي نشستم خسته در بستر خيره در چشمان روياها

زورق انديشه ام آرام ميگذشت از مرز دنياها

روزها رفتند و من ديگر خود نمي دانم كدامينم

آن من سرسخت مغرورم يا من مغلوب ديرينم؟

بگذرم گر از سر پيمان مي كشد اين غم دگر بارم

مي نشينم شايد او آيد عاقبت روزي به ديدارم

اينم به ياد دوستم هانيه كه چه آسون از دست رفت

(الكي فاتحه نفرستيد زنده و سالمه)

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 16:51 توسط ياسمن| |
 

نمی دانم چه می خواهم خدا یا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان میگریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم ویکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
بدامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ای دل دیوانه من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس کن این دیوانگی ها

فروغ

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 15:58 توسط ياسمن| |
 

مثل یک غروب تنها

                             که میشینه پشت ابرا

یک سکوت بی پناهم

                            توی این بیهودگی ها

لحضه ها را میشمارم

به یاد دوستم شهرزاد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 15:36 توسط ياسمن| |
 

میدانم موفقیت هم یک عادت است باید به موفق بودن عادت کرد.

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 17:38 توسط ياسمن| |
 

دیدی وقتی بارون میباره حضور خدا بیشتر حس میشه؟میدونی بارون یعنی

 چی؟بارون یعنی نقطه چین تا خدا!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 22:11 توسط ياسمن| |
 

زیباترین منظره دیدن اشک شوق کسی است که دوستش داری.

زیباترین بخشش آن است که در خفا باشد.

زیباترین صورت ان است که در پسش سیرتی زیبا نهفته باشد.

زیباترین نگاه جوابی است که عاشق از چشمان معشوقش میگیرد.

زیباترین عشق عشق والدین است به فرزند.

زیباترین خصلت از خودگذشتگی است.

زیباترین کلام سلامی است گرم و صمیمانه.

زیباترین خاطره آن است که هر لحظه آرزوی تکرارش را داشته باشی

زیباترین خانه آن است که فضایش پر باشد از عشق و صفا

زیباترین پیروزی آن است که پس از چندین شکست پی در پی به دست آمده است باشد.

زیباترین برد غلبه بر ناامیدی است

(اینو از موفقیت برداشتم سعید بورنجان شیرازی نوشته)

 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 22:33 توسط ياسمن| |
 

تو این متنی که گذاشتم واسه یه چیزایی خدا رو شکر کرده که ادم اصلا به ذهنش نمیرسه

جملاتی که شاید بعضی هاشون رو نشه راجع به خودمون در نظر بگیریم اما به ما برای زندگی امید میدن !

خدا را شکر ميکنم که تمام شب صداي خروپف شوهرم را مي شنوم . چون معنيش اينه که اون سالم و زنده در کنار من خوابيده

I am thankful for the husband who snoser all night, because that means he is healthy and alive at home asleep with me.

خدا را شکر ميکنم که دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شکايت ميکنه . چون معنيش اينه که اون در خانه است ، نه توي خيابانها

I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes, because that means she is at home not on the street.

خدا را شکر ميکنم بخاطر مالياتي که مي پردازم ، چون معنيش اينه که من شغلي دارم

I am thankful for the taxes that I pay , because it means that I am employed

خدا را شکر ميکنم بخاطر شلوغکاريهايي که بايد بعد از مهماني تميز کنم. چون معنيش اينه که دوستاني دارم که در ميانشان بوده ام

I am thankful for the mess to clean after a party , because it means that I have been surrounded by friends

خدا را شکر ميکنم بخاطر لباسهايي که کمي برايم تنگ شده اند . چون معنيش اينه که باندازه کافي غذا براي خوردن دارم

I am thankful for the clothes that a fit a little too snag , because it means I have enough to eat

خدا را شکر ميکنم بخاطر خستگي و درد ماهيچه هام در پايان روز ، چون معنيش اينه که من قابليت سخت کار کردن را دارم

I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because it means I have been capable of working hard

خدا را شکر ميکنم بخاطر زميني که بايد پاک بشه و پنجره هايي که بايد تميز شوند ، چون معنيش اينه که من صاحب يک خانه هستم

I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning , because it means I have a home

خدا را شکر ميکنم بخاطر جاي پارکي که در نقطه اي دور پيدا کردم ، چون معنيش اينه که قدرت راه رفتن دارم و شانس رانندگي دارم.

I am thankful for the parking spot I find at the farend of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I have been blessed with transportation

خدا را شکر ميکنم که سر و صداي همسايه ها به من ميرسه ، چون معنيش اينه که من ميتوانم بشنوم

I am thankful for the noise I have to bear from neighbors , because it means that I can hear

خدا را شکر ميکنم بخاطر توده لباسهايي که بايد شسته شوند و اتو کشيده شوند ، چون معنيش اينه که من لباسهايي براي پوشيدن دارم

I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear

خدا را شکر ميکنم بخاطر ضداي زنگ ساعتي که هر روز خانه را از جايش مي پراند ، چون معنيش اينه که من زنده ام

I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive

خدا را شکر ميکنم بخاطر اينکه هر چند وقت يکبار بيمار مي شوم ، چون بخاطرم مياورد که بيشتر وقتها سالم هستم

I am thankful for being sick once in a while , because it reminds me that I am healthy most of the time .

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 15:10 توسط ياسمن| |
 

خوشبختی فاصله این بدبختی است تا بدبختی دیگر

چارلی چاپلین

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:12 توسط ياسمن| |
 

لحظات را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم ولی افسوس خوشبختی همان لحظاتی بود که گذراندیم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 14:30 توسط ياسمن| |
 

سلام بالاخره بعد از یک هفته اومدم اینترنت(کامپیوترم ترکیده بود دادم درستش کنن) 

میگم این اینترنتم عجب چیزیه ها فقط یک هفته نیومدم اینترنت تمام استخونام درد

 گرفته بود!!!!! 

به هر حال من دوباره برگشتم

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 20:4 توسط ياسمن| |
 

تنهایی بهتر از گدایی عشقه ، هیچوقت عشق را گدایی نکن زیرا هیچ چیز با ارزشی را به گدا نمی دهند !

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 15:59 توسط ياسمن| |
 

یاران بر روی تصویر ترک خورده من

از سنگ فریادم

سکوت را بتراشید

من از فاصله فاصله ها دلگیرم

نیست یاری نیست دلداری هیهات

 

 

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 21:6 توسط ياسمن| |